تبليغاتX
خاطرات بچه های دانشکده فنی

حال و هوای عجیبی دارد. نمی دانم شاید فعلم اشتباه است. شاید باید بگویم حال و هوای عجیبی دارم. وقتی که اینجا می آیم. از شعاع صد متری اش احساس فراغت می کنم. فراموش می کنم سیگنال درس مهمی ست که آخر هفته امتحان میان ترمش یقه ام را می چسبد. فراموش می کنم که پروژه و هوم ورک هایم مانده اند. یادم می رود اینجایم تا درس بخوانم. تقصیر من نیست. تقصیر اینجاست. اینجا غریب است و حس عجیبی یا دارد و یا می دهد. اینجاست که بوی رهایی می دهد و صدای شش دانگش در آزادی و علایق من تعریف می شود. تقصیر من نیست. تقصیر این صندلی های نیمه شکسته ی تازه تعمیر شده ی پیر پر ابهت است که اسیر می کند نگاه آدم را. تقصیر این مکان دور افتاده است که هم تنهایی اش می چسبد و هم شلوغی اش. هم خنده اش حس خوشبختی می دهد و هم غم اش. تقصیر اینجاست که دور افتاده از دانشکده. دور افتاده از چیزی که «من» مجبور است باشد. تقصیر اینجاست که «من» را به یادم می آورد. تقصیر رنگش هم نیست. نمی شود اینطور توجیح کرد که این هم از همان دسته ایست که من را ناخودآگاه بخاطر رنگ سبزش به خود جلب می کند و دست آخر هم مال من می شود. وجود من می شود. من می شود. نه نیست. و گرنه آن موقع ها که قرمز بود مرا چه کارش بود؟!

اینجا یا خیلی خوب است یا خیلی بد. خیلی خوب به این خاطر که اینجا می شود هرچقدر می خواهم خودم باشم و از این خود بودن در نهایت خودخواهی لذت برد. و اینکه اینجا تنها جایی ست در کل دنیا که من آزادی ام به اوج می رسد و آنقدر قد علم می کند که گاهی سرش را مجبور است خم کند تا سایش آن بر سقف آرزو ها آزارش ندهد. و یا شاید هم خیلی بد است از این جهات که آدم وقتی پا بیرون از آن شعاع صد متر مذکور می گذارد و فقط کمی دور می شود از اینجا٫ یکهو سقوط می کند در «بی خودی» اش و دیگر نمی تواند «من» باشد و دوباره خودش را گم می کند انگار. آن زمان است که سکته های مجازی بدجوری به قلب آدم فشار می آورد. راستش را بخواهید ترک اینجا سخت نیست اما آزار دهنده است. شبیه روزه گرفتن است. می شود روزه گرفت٫ سخت نیست اما آدم از مقدار کم تا شاید حتی مقدار زیادی اذیت می شود! یا مثل همین درس خواندن زورکی خودمان! سخت نیست اما آزار دهنده است. و البته این هم بر می گردد به همان «بی خودی» جهان بیرون از این دایره ی با شعاع صد متر که دوست دارد انگار ما را به سمتی ببرد که ناجهت با جهت من بودنمان است و انتخاب رشته هایی که از رتبه هایمان ناشی شده است و حال هم که خواندن آن رشته عذاب شده است برایمان از جبر «بی خودی» این جهان بیرون از دایره. و این مرز دایره عجب شک بدی به آدم می دهد! عجب عجیب آزار دهنده است!

روزگاری بود که در ولایت دوست داشتنی خودمان - اهواز - دلبسته ی رود عریض و کم آب و پر توانی بودم. رودی که بزرگ بود. وسیع بود. پر بود از خاطرات٫ که نه می شست و نه می برد. و هر سال که کم آب تر می شد٫ عمق خاطراتش بیشتر می شد انگار. کارون شبیه کمدی شیشه ای بود که خاطرات همه ی مردم شهر در آن ریخته می شد. شبیه دلخوشی مردم بود. شبیه تنها دلخوشی من بود. مادرم بود کارون. حس رهایی من در اهواز کارون بود مثل همین دایره ی با شعاع صد متر اینجا. اما اینجا مادرم نیست. اینجا کودک من است. اینجا منم که مادر کانکسم و هر چه کارون در وجود من ریخته بود را در کانکس ریختم. من در کارون پر شدم و در کانکس خالی. کانکس٫ این دایره ای که از شعاع صد متری اش شروع می شود و برای من تنها جای دنیاست. اینجا بدجوری دنیای من این. اینجا خیلی دنیای من است. نمی شود دنیا صفت باشد؟ می شود. در دنیای من می شود. در دنیای من٫ آزادی من است که تعیین می کند تعریف چه باشد. اینجا کانکس است. دنیا ترین جای دنیا. دایره ای که از شعاع صدمتری اش شروع می شود و دایره نیست. قفسی تنگ و کوچک است که آزادی و رهایی ام را قورت داده و پس نمی دهد. اینجا کانکس است. دنیا ترین دنیای من...

"فرناز واحدیان"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13 توسط شادی حسین نژاد |

"زودتر از اینها باید می نوشتم؛ زودتر از اینها باید این احساس را لو می دادم؛ تنبلی کردم و چوبش را هم خوردم!"

 اصلاً مگر میشود آدم در "فنی زیست کند" و حالش گرفته باشد؟ پس آب نما و کاشی های باحالش و فواره های آشفته حالش و بوفه شلوغ پلوغ و هات چاکلت داغش را برای که گذاشته اند؟ دست خودمان هم نیست که بخواهیم از این دانشجویانی باشیم که طی گذران سالهای دانشگاه کم کم اثرات خستگی را در روح و جسمشان حس می کنی! اینجا نمی شه، راه نداره! و البته برعکسش هم اتفاق نمی افته یعنی قرار نیست یه دانشجوی فنی که اول یه بچه مثبت و ساکت بوده، بعد از چهار یا پنج سال بشه از اینایی که همش شادن و دامبالو دیومبوشون همیشه به راهه. نه! (البته استثناء هم وجود داره :D) فنی بدون شک با همه جا متفاوت است! به هرحال از ماهیت فنی علمای قدیم تا دلت بخواهد گفته اند. من هم اگر بخواهم بگویم مجال گفتن نیست، شرمنده. میخواهم اولین بار که در خاطرات فنی می نویسم از یکی و فقط یکی از روزهای پرماجرایم در فنی نوشته باشم و برای دفعات بعد البته برنامه ها دارم که بماند به وقت خودش.

اول از همه باید بگم اگه اسمی از کلاس برده نشد، خواهشاً تعجب نکنید. چون کلاً با توجه به اینکه یکی از القاب ملموس و معروف فی الوصف مبحث عظیم و پرملات مهندسی صنایع (جدا از گلابی و صنایع مهندسی ضایع و اینجور بحثا که البته همانطور که مهندس عمران روی کلنگ و بیلچه و مهندس برق روی سیم لخت کن مرغوب و مدار صفر درجه خیلی تاکید داره من هم روی همه این القاب به شخصه غیرت فراوانی دارم و اگه کسی بخواد مسخره کنه با پرتاب گلابی های نرم و لذیذ از حضورشون پذیرائی می کنم) آچار فرانسه هستش! بنابراین بدون شک سر و کارش با پیچ و پرچ و اینجور تجهیزات زیاد خواهد بود و کلاً پیچوندن و پاچوندن و پیچیدن کلاسها در دانشکدة مهندسی صنایع (آره آقاجون ما دانشکده داریم! هرکی گفته گروه مهندسی صنایع اشتباه کرده!) کاملاً عملی عادی و بدیهی و مبرهن و مشعشع به حساب میاد.

صبح علی الطلوع که با یه لبخند دل انگیز از خواب پا میشم یادم میاد اولین برنامه امروز جلسه تیم نشریه انجمن علمی هست و البته بهانه ای بهتر از این نمیشه پیدا کرد که زودتر از معمول بری فنی و یه صبحونه ریدیف توی خلوت بوفه نوش جان کنی. این موضوع حداقل برای یک صنایعی خیلی عادی شده که در روز چهل بار از پله های ساختمون مرکزی بالا پائین بره بنابراین دیگه فرقی نمی کنه، درسته که من میدونم توی اتاق فسقلی و پر از گرد و غبار انجمن نمیشه جلسه تشکیل داد، اما خب دلم نمیاد اول صبح یه احوال پرسی همراه با یه لبخند دل نشین با اهالی ساختمون مرکزی و گروهِ... ببخشید، دانشکدة صنایع و از همه مهمتر خودِ اتاق انجمن نداشته باشم! طبق معمول یک ربع بدنبال مکان برای تشکیل جلسه و دوباره بوفه انتخاب میشه و هفت هشتا صندلی دور یه میز جمع کردن و یه ساعتی بگو و بخند و تمام شدن جلسه با بروبچه های باحال 87ای و یه چایی مشتی مهمونشون شدن و ... حالا اگه گفتی وقت چیه؟ جلسه آخر کاروان برای شماره چهارم! بدو بدو به سمت خروج از ساختمون مرکزی بپا نری تو در؛ این در هوشمند یخورده کم هوشه، حیف که الان وقت ندارم واگرنه یه بار دیگه امتحان می کردم که سرعت عمل من بیشتره یا اون! اما مرحله بعدی که خیلی باید حواستو جمع کنی این زنجیره که گذاشتن که ماشین نیاد جلوی ساختمون، من که هردفعه با موفقیت از روش می پرم اما شواهد حاکی از اینه که چندباری قربانی داده، خلاصه مواظب باشین. آخ که چقدر خوشم میاد از کاشی های لیز توی فنی چون وقتی عجله داری و داری می دویی میتونی در لحظه آخر لیز بخوری و روی نقطه مورد نظر که در اینجا انجمن برق هست ایست کنی! به به جمعمون جمعه، سلام و احوال پرسی گرم بروبچه های کاروونی عزیز! این قسمت لذت بخش ترین قسمت برنامه ست که البته لبخند فوق العاده با انرژی رو هم به همراه خودش میاره. صحبت در مورد نوشته ها و بخش های جذاب این شماره و بگو و بخندهای جانانه و یادی از گذشته کاروان که برگ برگش سرشار از خاطرات دانشجوهای باصفای فنی هست و جلسه کم کم تموم میشه! حالا اونطور که پیداست باید منتظر مسئول انجمن برق باشیم که بیاد ما این صندلی هارو بذاریم تو انجمن و بریم پی کار و زندگیمون، که البته این انتظار همچین هم بیهوده نمیگذره وقتی پای صحبتهای سعید قدوسی نژاد و نگار حسن پور بشینی که دارن از عکس العمل شیرین و بامزه ورودی های جدید در روز توزیع ویژه نامه کاروان میگن! تازه ورانداز کردن این نقش زیبا روی دیوار اتاق اولی انجمن برق که مثل اینکه قراره پیچیده تر و قشنگتر از این هم بشه هم حال خودش رو داره.

پشت ساختمون مرکزی

 

خب دیگه کم کم بریم سمت سلف و تو صف غذا همراه با لبخند همیشگی یه گپی در مورد چندتا رمان با رفقا بزنیم و آخ دوباره یادم افتاد، همین امروز فهمیدم که مثل اینکه نشریه درآوردن کار همچین ساده ای هم نیست و اونطور که بوش میاد باید بریم دفتر نشریات و فرم پر کنیم و کلی امضا از این ور و اون ور بگیریم و بعدش تازه دو ماهی صبر کنیم تا مجوز بیاد. بدو بدو سمت در اصلی بپا سرویسی که اومد رو از دست ندی، حالا یه نیم ساعتی هم توی ترافیک کارگر بگذرونیم که البته بیشتر اوقات ترجیح میدم پیاده برم چون زمانش هیچ فرقی نمیکنه ولی بعضی موقع خب حالش نیست اصلاً. وارد دفتر نشریات که میشم با یه محیط آروم و کارمندهای مهربون روبرو میشم. کم کم شروع میکنم با این آقایی که مسئول نشریات هست صحبت کردن و متوجه میشم این فرمی که میدن به ما همچین الکی هم نیست مهر انجمن ریاضی رو میخواد، ای بابا انجمن ریاضی هم که تازه تاسیس شده مهرش کجا بود؟ خلاصه هیچی دیگه این تن خسته ولو میشه رو صندلی توی دفتر که یهو یه آقای جوان دیگری صدام میکنه که لبخند میزنم و در ادامه احوال پرسی و آشنایی متوجه میشم دبیر کل انجمن های علمی دانشگاه تهرانه! ازم میخواد اطلاعات انجمن ریاضی رو بهش بدم که توی لیست انجمن ها وارد کنه که در هیمن احوالات متوجه یه چیز عجیبی میشم! از علما و دست اندرکاران عزیز و گرامی مهندسی صنایع عذر میخوام اما عین حقیقته، اسم انجمن علمی دانشجویان مهندسی صنایع توی لیست ایشون وجود نداشت. وقتی با کمی اعصاب ناملایم جویای این فاجعه شدم که باباجان ما این همه سال این همه توی این انجمن زحمت کشیدیم، سه سال پیش بچه ها دو شماره نشریه دادن، سمینار گذاشتیم، دوره آموزشی گذاشتیم و ... اونوقت شما نمیدونستین یه همچین انجمنی توی دانشگاه هست؟ اما بنده خدا آقای دبیر هم نمیدونست چرا! خلاصه روز عجیب و البته ظاهراً پرباری بود چون اسم دوتا انجمن علمی رو به لیست انجمن های علمی دانشگاه تهران اضافه کردم. هیچی دیگه برگشتیم بالا (امیرآباد) و همراه با لبخند، شروع کردیم یه لوگو درست کردن واسه مهر و نوشتن یه نامه واسه مجوزش!

 

پشت برق

 

خیلی خسته شدم دیگه روز خیلی سنگینی بود. دنبال یکی از مکان های همیشه کاندید در فنی برای چرت زدن بودم که دیدم حالشو ندارم از جام تکون بخورم خلاصه کتابای کنکور به دست رفتیم تو کتابخونه و یه دو سه ساعتی سر روی کتاب خوابیدیم. سرمو که بالا آوردم دیدم ساعت نزدیک هفتِ. وسایلو برداشتم و اومدم پائین دیدم خداوکیلی نمیشه نشستن روی یکی از این سکوهای روبروی حوض ساختمون مرکزی با این هوای نمیه تاریک باعشق رو رها کرد. جدی میگم، اگه امتحان نکردین، نصف عمرتون بر فناست!

 

در غربی فنی

کم کم دیگه باید راهی خونه شد، سوار اتوبوس میشم، یکی از این کتابای تست رو درمیارم، ناسلامتی کنکور داریم، ترافیک هم که هست اگه بخوام همینجوری توی اتوبوس بشینم به در و پنجره نبگاه کنم که نمیشه. یخورده نگاهم که به این تست های درب و داغون افتاد یهو دوباره استرسم فوران کرد که ای داد بیداد یک روز دیگه هم گذشت و هیچ کاری نکردی! ای بابا خیلی احساس بدیه، هروقت میاد سراغم لامذهب بدجور غلبه میکنه و یه حال اساسی ازمون میگیره. در همین احوالات بود که یهو نگاهم افتاد به آینه راننده و چهره خودم رو دیدم، ناگهان احساس عجیبی بهم دست داد. احساس کردم هرچی استرس و نگرانی دارم بیهودن و بهانه هایی بیش نیستن. خوشحالی عجیبی داشتم، با هیجان تک تک لحظات امروز رو توی ذهنم مرور کردم و پیش خودم اعتراف کردم که چقدر خوشبختم که توی فنی زندگی می کنم. که دوستی به اسم فنی دارم. دوستی که تابحال متوجه نشده بودم این همه سال همراه با چه هدیة قشنگی همیشه در کنار من بود. یه هدیة دل نشین و موندگار: لبای همیشه خندون!

 

"زودتر از این ها باید به خودم می فهماندم که عاشقت هستم؛ دوستت دارم فنی!"

 

 سینا کیهانیان                        s.keyhanian@yahoo.com

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22 توسط مدیریت وبلاگ |

از عکس هاي دبيرستان شروع مي­کنم به حرکت. ياد ايامي بخير که با بچه­ها گروه دوستي تشکيل مي­داديم، به هم قول مي­داديم که تا آخر عمر با هم دوست بمونيم و هميشه با هم بمونيم. هيچ وقت حتي فکرش رو هم نمي­کرديم که ... تا اينکه کنکور رو داديم. ه

 

تمام بچه­هاي دبيرستان توي کشور پخش شدن: يکي شمال، يکي شرق، يکي غرب، دوسه نفري هم خوش شانس بودن و تهران، و من هم يکي از اونا. ه

 

بعد از اون ميرم سراغ عکس­هاي دانشگاه و ايام خوابگاه. ناراحتي­ها و حرص خوردن­هاي بيخودي، تفريح­هاي من­درآوردي بچه­ها تو خوابگاه، خاطرات زندگي جالب ترم چهار! آخه ماها عادت داشتيم ترم 4 هر روز 9-12 رو بمونيم سايت؛ حالا يا يه درسي پروژه­اي چيزي داشتيم يا خودمون يکي درست مي­کرديم! تو سايت بعد از کمي ور رفتن نوبت counter strike ميشد و کل سايت رو به هم مي­ريختيم. موقع برگشتن هم از نگهباني ECE به ساندويچي شمال کوي زنگ مي­زديم ساندويچ کثيف سفارش مي­داديم، تا وقتي که مي­رسيديم خوابگاه رسيده بود و همه تو اتاق يه عده جمع مي­شديم و بندري کثيف مي­خورديم و تا يکي دو ساعت کري همون counter رو مي­خونديم .... ه

 

بعدش که بچه­ها جمع­تر شدن و من به زور خودم رو وارد اتاقي کردم که افراد ديگه صرفا هم­اتاقي نبودن، بلکه در کل شبيه يک خانواده بوديم. هواي هم رو داشتن، غذا درست کردن­ها، درس دادن به همديگه، قراردادهاي مالي و دنگ زدني که هميشه فرزام (از اصفهان) طلب­کار ميشد و من 5 تومن بدهکار، مستقل از هرچي خرج کرديم(به هر حال فرزام دنگ­ها رو حساب مي­کرد) ه

 

باز هم يه عده اندکي رفتن سراغ Apply، و اين بار باز هم من توي اون عده. ميرم سراغ يه folder به اسم Last. عکس­هاي آخرين شب حضورم در خوابگاه، و اون برگه­اي که به نستعليق روش نوشتم : من مي­روم اي روزگار، خطم بماند يادگار ... ه

 

هنوزم بعضي روزا که از خواب بيدار ميشم يه­کم طول ميکشه تا بفهمم کجا هستم، بعضي وقت­ها اصلا نمي­فهمم چند وقته که از خونه و خونواده و دوستام و کشورم دور شدم ... هر روز با هرچيزي که برخورد ميکنم حالتي رو تصور مي­کنم که دارم حادثه رو با حرص و ولع براي دوستام يا خانوادم تعريف مي­کنم، به اميد اينکه روزي برگردم و تمام خاطراتم يادم بمونه و تعريف کنم ... ه

 

عکس­ها تموم شد، بازم خودم و تنهايي ... چه زود تموم شد مرور کردن اون همه خاطره، اون همه سال، و چقدر کند مي­گذره زندگي در اين غربت و تنهايي ... ه

 

سعید رضایی

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 19 توسط مدیریت وبلاگ |

باور کنيد که اين تعطيلات هم به پايان ميرسه

باور کنيد که امتحان های ميان ترم در راهه

بعدش هم پايان ترم!

باور کنيد که ما تا آخر عمر محکوم به امتحان دادنيم.

پس بايد با امتحان دادن بسازيم (آشتی هرگز)!

شايد هم تا حالا ساختيم ... شايد بعضيهامون خداي نکرده عاشق امتحان دادن شديم!

(مثل اون يارو که تو قطب گرما زده ميشه! )

به هر حال،امتحان دادن بخشی از سرنوشت ماست!از ازل با ما بوده و تا ابد هم هست !

ای ننگ بر تو باد امتحان !ميذاری يه روز خوش داشته باشيم ؟!

پ.ن: خيلی چرت گفتم نه ؟!عيد کوفتتون شد ؟!

پ.ن 2:شما بايد خودتون باهوش ميبوديد و ميفهميديد که اين يه فراخوانه!

فراخوان برای جالبترين خاطره ها از امتحان،شبهای امتحان،خود امتحان،فردای امتحان،نمره امتحان ... يا هر چيز ديگه مربوط به امتحان

yadnameh_fanni@yahoo.com

کاروان منتظرتونه!!!

راستی سال نو مبارک !

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0 توسط شادی حسین نژاد |

7 ساله بودم و علی اول راهنمایی بود.مامان خوابیده بود و علی تو آشپزخونه دنبال چیزی میگشت... ازش پرسیدم چی شده؟گفت: مامان مریضه و اگه الان بیدار نشه میمیره! گفتم:خب الان میرم بیدارش میکنم!گفت نه!نباید با صدای بلند صداش کنی و گرنه میمیره...گفتم:خب میرم با دست تکونش میدم!گفت نه دستت بش بخوره میمیره!

گفتم:میرم تو گوشش صداش میکنم!گفت:خوبه ولی اگه حتی نفست هم بش بخوره میمیره!با درموندگی گفتم: خب چی کار کنیم؟و مثل یه بچه معصوم به فکر فرو رفتم... یه کم فکر کردیم...و در انتها علی یه پیشنهاد داد و من با افتخار رفتم تا طرحو اجرا کنم!

...

قیافه ی مامانم دیدنی بود وقتی از خواب پریده بود در حالی که دختر دسته گلش داشت با نی فوت میکرد تو گوشش!:د

پ.ن:خب بچه بودم ... اگه مامانم واقعا میمرد شما جوابگو بودید؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8 توسط شادی حسین نژاد |

آن هایی که رفته اند هر روز ای میلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آن هایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ای میلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید

آن هایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه
آن هایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند

...

 آن هایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند
آن هایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند

آن هایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که ان جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند
آن هایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل ادم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند

...

آن هایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند
آن هایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند

آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سیِ بی سانسور کلافه می شوند
آن هایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند…

آن هایی که مانده اند می خواهند بروند.
آن هایی که رفته اند می خواهند بر گردند.

آن هایی که مانده اند از ان طرف مدینه فاضله می سازند
آن هایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…

آن هایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند.
آن هایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند

کاش جهان اینقدر با ما نا مهربان نبود

اين ها رو "عليرضا مهدوي ن‍ژاد" که الان آمريکاست بهم ميل زده بود.(البته همش نيست!) روحش شاد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 12 توسط علی سالمی |

محض بازگویی خاطره به درخواست خانم حسین نژاد گشتم یه چیزای باحالی رو از خرداد 84 پیدا کردم. انشاالله که باب طبعتون باشه.

10خرداد 84 افتتاح کانکس بود. با دعوت از خانم پوران شریعت رضوی. قرار بود با پوستر و آگهی تا جایی که می تونیم جو بدیم ملتو بکشونیم تا کانکس. خدا رحمت کنه مرحوم جامعی رو (الان برکلی داره PHD میگیره). با ایده ی اون نشستیم و یه سری آگهی نوشتیم با استفاده از فضای انتخابات. ( همون انتخاباتی که آقای احمدی نژاد ازش اومد بیرون) یه سری جمله از زبون کاندیداها مناسب فضای فکری و تبلیغاتی خودشون و یه سری هم از آدمای معروف دیگه نوشتیم و زدیم به در و دیوار. حالا گشتم اونا رو پیدا کردم که در ادامه میارمشون.  

قبلاً تاکید کرده باشم که " آن­چه در پی می آید صرفا طنز و فاقد ارزش خبری است!" و لظفاً کسی برداشت سوء ازش نکنه!

موضع گیری نامزدهای انتخابات رياست جمهوری در قبال کتابخانه انجمن اسلامی دانشجويان دانشکده فنی

هاشمی رفسنجانی : تنها راه حل مساله ما با آمريکا، مذاکره پنهانی با نوه مرحوم مک فارليِن در اتاق سبز کتابخانه انجمن اسلامی است.

معین : در صورت هرگونه هتک حرمت یا انجام اقدام فراقانونی علیه کتابخانه انجمن اسلامی، از تمام سمت های حال حاضر و گذشته و آینده ام استعفا می کنم.

احمدی نژاد : کتابخانه انجمن اسلامی بهترین نقطه برای شروع طرح مونوریل، بهترین محل برای ساختن پل هوایی، بهترین زمین برای آسفالت کردن، بهترین محل برای تشکیل جلسات هیئت دولت، بهترین مکان برای شنیدن دردهای مردم، دارای شبیه ترین رنگ به لباس کارمندان عزیز شهرداری و بهترین واژه برای معنا کردن گفتمان عدالت محور و خدمت رسانی به مردم است.

مهرعلیزاده : کتاب یار مهربان بچه هاست.

قول می دهم، خانه را برای جوانان ارزان کنم.

گسترش دانش و فن آوری در سرلوحه برنامه دولت آینده من است.

عاقبت جوینده یابنده بود.

لاریجانی : با اضافه کردن سیستم تهویه، به کتابخانه دانشجویی هوای تازه خواهم دمید.

کروبی : همه درآمد کتابخانه دانشجویی را به طور مساوی بین دانشجویان تقسیم می کنم.

قالیباف : -------------------

رضایی : ---------------------

(این 2 کاندیدا برای فاش نشدن اسرار نظامی کتابخانه دانشجویانی، از هرگونه اظهارنظر خودداری کردند.)

 

 

اینم باقی آگهی ها که ربطی به انتخابات ندارن:

 

رویترز: در حالی که کمتر از 32 ساعت به افتتاح کتابخانه دانشجویی انجمن اسلامی باقی است، بیش از  1383 کتاب از آن به امانت گرفته شده است.

سردبیر روزنامه کیوان: کتابخانه دانشجویی، محل تجمع دگراندیشان لیبرال شده است.

دادستان کل امور چاپ و نشر: کتابخانه انجمن اسلامی، آغاز پروژه ی براندازی نرم است.

سید محمد خاتمی: کتابخانه دانشجویی انجمن اسلامی، تبلور خواست تاریـخی یکـصد سـاله ی اخیرملـت ماست.

جرج بوش: ما تحرکات درون کتابخانه انجمن اسلامی را به دقت زیر نظر داریم.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12 توسط علی سالمی |

ذهن همه ی ما پر از خاطره های قشنگه... خاطره هایی که خیلی برامون عزیزن... خاطره هایی که مال خیلی قدیمان... مال یه دوران عزیزن... دوران کودکی!!
خاطره های رنگی رنگی و خوشمزه... پر از توپ و بادکنک و دوچرخه... پر از بازی و خنده...
خیلی وقتا یه صدا، یه حرف، یه عکس، یه مزه یا حتی یه بو دست ما رو می گیره و می بردمون وسط این خاطره ها. چقدر شیرینه قدم زدن بین این خاطره ها..
حالا کاروان می خواد این کارو بکنه. کاروان ازتون می خواد که برید تو باغ خاطره هاتون و خوشبو ترین و خوشرنگ ترین خاطره ش رو بردارید و بیارید
تا تو مسابقه ی "خاطرات کودکی" شرکتشون بدیم و تو مجله چاپشون کنیم.
خاطره هاتون رو به آدرس yadnameh_fanni@yahoo.com بفرستید !

 
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11 توسط شادی حسین نژاد |

2تا post پایین تر مطلبی هست که منو وادار به گذاشتن این عکس تو بلاگ کرد.

یادگاری تایاز بر روی قله دماوند، تابستان 85

Dokhtaram_Kanex.jpg - image uploaded to Picamatic
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9 توسط علی سالمی |

يك سال ديگه هم با كمك خدا علي رغم سنگ هاي زيادي كه سر راهمون انداختن تونستيم يك اردوي آشنايي ديگه رو پشت سر بزاريم.
اگه بخوام راجع بش بنويسم بايد چندين صفحه ادامه بدم, اما خوب از طرفي نويسنده خوبي هم نيستم.
پس مي زارم به عهده دوستاني كه در برگزاريش يار و ياور بودن تا اگه دوست داران خودشون از اين اردو خاطره بگن.
اميدوارم با نوشتن اين مطلب بسيار كوتاه, حداقل اين اردو رو كه خيلي يادگاري داشت مخصوصا اون گريه هاي روز آخر و درس هايي كه داشت, تو ياد اين وبلاگ و بچه هاي فني نگه دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 15 توسط امير ميردامادي |