خاطرات کودکی ...
7 ساله بودم و علی اول راهنمایی بود.مامان خوابیده بود و علی تو آشپزخونه دنبال چیزی میگشت... ازش پرسیدم چی شده؟گفت: مامان مریضه و اگه الان بیدار نشه میمیره! گفتم:خب الان میرم بیدارش میکنم!گفت نه!نباید با صدای بلند صداش کنی و گرنه میمیره...گفتم:خب میرم با دست تکونش میدم!گفت نه دستت بش بخوره میمیره!
گفتم:میرم تو گوشش صداش میکنم!گفت:خوبه ولی اگه حتی نفست هم بش بخوره میمیره!با درموندگی گفتم: خب چی کار کنیم؟و مثل یه بچه معصوم به فکر فرو رفتم... یه کم فکر کردیم...و در انتها علی یه پیشنهاد داد و من با افتخار رفتم تا طرحو اجرا کنم!
...
قیافه ی مامانم دیدنی بود وقتی از خواب پریده بود در حالی که دختر دسته گلش داشت با نی فوت میکرد تو گوشش!:د
پ.ن:خب بچه بودم ... اگه مامانم واقعا میمرد شما جوابگو بودید؟
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 8 توسط شادی حسین نژاد
|