به ياد يک دوست

آن هایی که رفته اند هر روز ای میلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آن هایی که مانده اند هر روز…نه…یکروز در میان ای میلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید

آن هایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه
آن هایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند

...

 آن هایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند
آن هایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند

آن هایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که ان جهنمی که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند
آن هایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل ادم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند

...

آن هایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند
آن هایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند

آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سیِ بی سانسور کلافه می شوند
آن هایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند.ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند…

آن هایی که مانده اند می خواهند بروند.
آن هایی که رفته اند می خواهند بر گردند.

آن هایی که مانده اند از ان طرف مدینه فاضله می سازند
آن هایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند…

آن هایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند.
آن هایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند

کاش جهان اینقدر با ما نا مهربان نبود

اين ها رو "عليرضا مهدوي ن‍ژاد" که الان آمريکاست بهم ميل زده بود.(البته همش نيست!) روحش شاد

 

 

کتابخانه دانشجویی انجمن اسلامی، تبلور خواست تاریـخی یکـصد سـاله ­ی اخیرملـت ماست.

محض بازگویی خاطره به درخواست خانم حسین نژاد گشتم یه چیزای باحالی رو از خرداد 84 پیدا کردم. انشاالله که باب طبعتون باشه.

10خرداد 84 افتتاح کانکس بود. با دعوت از خانم پوران شریعت رضوی. قرار بود با پوستر و آگهی تا جایی که می تونیم جو بدیم ملتو بکشونیم تا کانکس. خدا رحمت کنه مرحوم جامعی رو (الان برکلی داره PHD میگیره). با ایده ی اون نشستیم و یه سری آگهی نوشتیم با استفاده از فضای انتخابات. ( همون انتخاباتی که آقای احمدی نژاد ازش اومد بیرون) یه سری جمله از زبون کاندیداها مناسب فضای فکری و تبلیغاتی خودشون و یه سری هم از آدمای معروف دیگه نوشتیم و زدیم به در و دیوار. حالا گشتم اونا رو پیدا کردم که در ادامه میارمشون.  

قبلاً تاکید کرده باشم که " آن­چه در پی می آید صرفا طنز و فاقد ارزش خبری است!" و لظفاً کسی برداشت سوء ازش نکنه!

موضع گیری نامزدهای انتخابات رياست جمهوری در قبال کتابخانه انجمن اسلامی دانشجويان دانشکده فنی

هاشمی رفسنجانی : تنها راه حل مساله ما با آمريکا، مذاکره پنهانی با نوه مرحوم مک فارليِن در اتاق سبز کتابخانه انجمن اسلامی است.

معین : در صورت هرگونه هتک حرمت یا انجام اقدام فراقانونی علیه کتابخانه انجمن اسلامی، از تمام سمت های حال حاضر و گذشته و آینده ام استعفا می کنم.

احمدی نژاد : کتابخانه انجمن اسلامی بهترین نقطه برای شروع طرح مونوریل، بهترین محل برای ساختن پل هوایی، بهترین زمین برای آسفالت کردن، بهترین محل برای تشکیل جلسات هیئت دولت، بهترین مکان برای شنیدن دردهای مردم، دارای شبیه ترین رنگ به لباس کارمندان عزیز شهرداری و بهترین واژه برای معنا کردن گفتمان عدالت محور و خدمت رسانی به مردم است.

مهرعلیزاده : کتاب یار مهربان بچه هاست.

قول می دهم، خانه را برای جوانان ارزان کنم.

گسترش دانش و فن آوری در سرلوحه برنامه دولت آینده من است.

عاقبت جوینده یابنده بود.

لاریجانی : با اضافه کردن سیستم تهویه، به کتابخانه دانشجویی هوای تازه خواهم دمید.

کروبی : همه درآمد کتابخانه دانشجویی را به طور مساوی بین دانشجویان تقسیم می کنم.

قالیباف : -------------------

رضایی : ---------------------

(این 2 کاندیدا برای فاش نشدن اسرار نظامی کتابخانه دانشجویانی، از هرگونه اظهارنظر خودداری کردند.)

 

 

اینم باقی آگهی ها که ربطی به انتخابات ندارن:

 

رویترز: در حالی که کمتر از 32 ساعت به افتتاح کتابخانه دانشجویی انجمن اسلامی باقی است، بیش از  1383 کتاب از آن به امانت گرفته شده است.

سردبیر روزنامه کیوان: کتابخانه دانشجویی، محل تجمع دگراندیشان لیبرال شده است.

دادستان کل امور چاپ و نشر: کتابخانه انجمن اسلامی، آغاز پروژه ی براندازی نرم است.

سید محمد خاتمی: کتابخانه دانشجویی انجمن اسلامی، تبلور خواست تاریـخی یکـصد سـاله ی اخیرملـت ماست.

جرج بوش: ما تحرکات درون کتابخانه انجمن اسلامی را به دقت زیر نظر داریم.

دختر مشترک من و تو

2تا post پایین تر مطلبی هست که منو وادار به گذاشتن این عکس تو بلاگ کرد.

یادگاری تایاز بر روی قله دماوند، تابستان 85

Dokhtaram_Kanex.jpg - image uploaded to Picamatic

اما باز هم دلمان لرزید.

آیت الله می گفت "گاز اشک آور" که نیستم که بخواهم شما را هی به گریه بیندازم. مثل همه شب های قدر حرف­های همیشگی را تکرار می کرد. می گفت همیشه به من ایراد می گیرند که چرا اینقدر مردم را میخندانی؟! مگر امشب، شب عزاداری نیست؟! و باز تکرار میکرد آن حرف های همیشگی را که ما نه برای گریه کردن که برای فکر کردن آمده ایم. دیشب می گفت اگر علی (ع) در این شب ضربت نخورده بود باید شادی میکردیم. چقدر خنداندمان. راستی دیشب جای "دکتر عابدی خالی بود!" همه نفس راحتی کشیدند!

بس که صمیمی و دوست داشتنی است این آیت الله امجد. برای ما که این ششمین سالی بود که پای منبرش مینشستیم اگرچه باز هم حرف جدیدی نگفت، اما باز هم دلمان لرزید. آن زمان که از ما میخواست دعایش کنیم تا خدا ببخشایدش. دیگر معتاد منبرهایش شده ام. هر سال حتما باید یک شب را در مسجد کوی قرآن سر بگیرم. خدا حفظش کند.

راستی مسجد کوی هم جای عجیبی است. آدم هایی که می آیند چه طیف گسترده ای از اعتقادات مذهبی و سیاسی را می پوشانند. شاید این هم بخاطر نوع مجلس داری حاج آقا باشد.

به هر حال ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب مگذارید در این شبها.

نان داغ تازه، پنير و سبزي، چند عدد خرما، تکه اي زولبيا و البته چاي

و هذا شهر عظمته و کرمته و شرفته و فضلته علی الشهور و هو شهر رمضان

فنی و رمضان، فنی و افطاری های ماه رمضان، فنی و شله زرد درست کردن دخترها!، فنی و سلف سرویس پر ترافیک، نان و پنیر و سبزی  و یک هجوم غیر قابل باور به سمت میزی که در لابی دانشکده مکانیک انتظارت را مي کشد. رمضان را با این ها می­شناسم. نه آن که عظمت رمضان را در افطاری هایش خلاصه کرده باشم، نه آن که یادم رفته باشد رمضان ماه خداست و همین کافی است که رمضان را بشناسیم. اما مگر کسی هست که بتواند پیوند رمضان با "ربنا"ی شجریان را انکار کند؟! و من هم نمی­توانم پیوند رمضان با افطاری­های فنی را فراموش کنم .

در کانکس غروب خورشيد را تماشا ميکرديم . هنگامه اذان که نزديک مي شد راديو ضبط کانکس (الان گم شده،دنبالش نگرديد) را روشن مي کرديم. صدايش را تا حد ممکن بالا مي برديم، آنقدر که مطمئنم صدايش همه فني که حتي همه تهران را فرا ميگرفت و گوش مي داديم به نواي خوش اين شعر از مولانا و به آواز استاد که :

"اين دهان بستي دهاني باز شد                 تا خورنده لقمه هاي راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب                      سوي خوان آسماني کن شتاب

گر تو اين انبان ز نان خالي کني                   پر ز گوهرهاي اجلالي کني

طفل جان از شير شيطان باز کن                  بعد از آنش با ملک پرواز کن

چند خوردي چرب و شيرين از طعام               امتحان کن چند روزي در صيام

چند شب ها خواب را گشتي اسير               يک شبي بيدار شو دولت بگير"

 

آنگاه اذان را بلند و رسا پخش مي کرديم. به سمت مکانيک مي رفتيم. نان داغ تازه، پنير و سبزي، چند عدد خرما، تکه اي زولبيا و البته چاي. خيلي شلوغ مي شد. هميشه مکانيکي ها توي سرمان مي زدند که "شما برقي ها مگه خودتون دانشکده نداريد؟!" و ما در پاسخ لقمه اي ديگر برمي گرفتيم.

راهي نمازخانه مي شديم. اگر امکانش بود در رکعات پاياني همراهشان مي شديم  و سپس کاسه حليم به دست مي رفتيم و روي فرش بيرون نمازخانه مي نشستيم و خاطره مي ساختيم.

يک شنبه شب آمدم فني تا يک بار ديگر اين ها را بچشم. نه کانکس باز بود. نه مکانيک افطاري مي داد و نه نمازخانه حليم. و نه حتي کسي در فني بود. دستشان درد نکند. نان و پنير و چاي بود. افطار کرديم.

و تایاز رفت...

فکر می کنم نشود فنی رادر بازه سال های 82 تا 87 بدون تایاز متصور شد.
او هم رفت...

به یادش و به احترام همه این سال ها

درکه- پاییز 86
Darake.jpg - image uploaded to Picamatic

یادش به خیر

نمی دونم چرا با دیدن عکسی که خانم آشوری برای اون متن پرذوقشون انتخاب کرده بودند یهو هوسم کرد این دو تا عکسو بذارم.
بیچاره دلم که حتی سر کار هم پی بازیگوشی های خودش می رود!!!

کانکس: پیش از تولد

3b48.jpg - Picamatic - upload your images


کانکس: افتتاحیه

d7f1.jpg - image uploaded to Picamatic

تولد...

یا لطیف

 

کانکس را می ­نویسم و خودم را- چه آنکه تعریفی جز این برای کانکس، یا بهتر بگویم برای خودم ندارم. نمی دانم کدام­یک بیش­تر وام­دار دیگری هستیم. راستش فکر می­کنم کفه من سنگین تر است.

 

ادامه نوشته