دنیا ترین دنیای من...

حال و هوای عجیبی دارد. نمی دانم شاید فعلم اشتباه است. شاید باید بگویم حال و هوای عجیبی دارم. وقتی که اینجا می آیم. از شعاع صد متری اش احساس فراغت می کنم. فراموش می کنم سیگنال درس مهمی ست که آخر هفته امتحان میان ترمش یقه ام را می چسبد. فراموش می کنم که پروژه و هوم ورک هایم مانده اند. یادم می رود اینجایم تا درس بخوانم. تقصیر من نیست. تقصیر اینجاست. اینجا غریب است و حس عجیبی یا دارد و یا می دهد. اینجاست که بوی رهایی می دهد و صدای شش دانگش در آزادی و علایق من تعریف می شود. تقصیر من نیست. تقصیر این صندلی های نیمه شکسته ی تازه تعمیر شده ی پیر پر ابهت است که اسیر می کند نگاه آدم را. تقصیر این مکان دور افتاده است که هم تنهایی اش می چسبد و هم شلوغی اش. هم خنده اش حس خوشبختی می دهد و هم غم اش. تقصیر اینجاست که دور افتاده از دانشکده. دور افتاده از چیزی که «من» مجبور است باشد. تقصیر اینجاست که «من» را به یادم می آورد. تقصیر رنگش هم نیست. نمی شود اینطور توجیح کرد که این هم از همان دسته ایست که من را ناخودآگاه بخاطر رنگ سبزش به خود جلب می کند و دست آخر هم مال من می شود. وجود من می شود. من می شود. نه نیست. و گرنه آن موقع ها که قرمز بود مرا چه کارش بود؟!

اینجا یا خیلی خوب است یا خیلی بد. خیلی خوب به این خاطر که اینجا می شود هرچقدر می خواهم خودم باشم و از این خود بودن در نهایت خودخواهی لذت برد. و اینکه اینجا تنها جایی ست در کل دنیا که من آزادی ام به اوج می رسد و آنقدر قد علم می کند که گاهی سرش را مجبور است خم کند تا سایش آن بر سقف آرزو ها آزارش ندهد. و یا شاید هم خیلی بد است از این جهات که آدم وقتی پا بیرون از آن شعاع صد متر مذکور می گذارد و فقط کمی دور می شود از اینجا٫ یکهو سقوط می کند در «بی خودی» اش و دیگر نمی تواند «من» باشد و دوباره خودش را گم می کند انگار. آن زمان است که سکته های مجازی بدجوری به قلب آدم فشار می آورد. راستش را بخواهید ترک اینجا سخت نیست اما آزار دهنده است. شبیه روزه گرفتن است. می شود روزه گرفت٫ سخت نیست اما آدم از مقدار کم تا شاید حتی مقدار زیادی اذیت می شود! یا مثل همین درس خواندن زورکی خودمان! سخت نیست اما آزار دهنده است. و البته این هم بر می گردد به همان «بی خودی» جهان بیرون از این دایره ی با شعاع صد متر که دوست دارد انگار ما را به سمتی ببرد که ناجهت با جهت من بودنمان است و انتخاب رشته هایی که از رتبه هایمان ناشی شده است و حال هم که خواندن آن رشته عذاب شده است برایمان از جبر «بی خودی» این جهان بیرون از دایره. و این مرز دایره عجب شک بدی به آدم می دهد! عجب عجیب آزار دهنده است!

روزگاری بود که در ولایت دوست داشتنی خودمان - اهواز - دلبسته ی رود عریض و کم آب و پر توانی بودم. رودی که بزرگ بود. وسیع بود. پر بود از خاطرات٫ که نه می شست و نه می برد. و هر سال که کم آب تر می شد٫ عمق خاطراتش بیشتر می شد انگار. کارون شبیه کمدی شیشه ای بود که خاطرات همه ی مردم شهر در آن ریخته می شد. شبیه دلخوشی مردم بود. شبیه تنها دلخوشی من بود. مادرم بود کارون. حس رهایی من در اهواز کارون بود مثل همین دایره ی با شعاع صد متر اینجا. اما اینجا مادرم نیست. اینجا کودک من است. اینجا منم که مادر کانکسم و هر چه کارون در وجود من ریخته بود را در کانکس ریختم. من در کارون پر شدم و در کانکس خالی. کانکس٫ این دایره ای که از شعاع صد متری اش شروع می شود و برای من تنها جای دنیاست. اینجا بدجوری دنیای من این. اینجا خیلی دنیای من است. نمی شود دنیا صفت باشد؟ می شود. در دنیای من می شود. در دنیای من٫ آزادی من است که تعیین می کند تعریف چه باشد. اینجا کانکس است. دنیا ترین جای دنیا. دایره ای که از شعاع صدمتری اش شروع می شود و دایره نیست. قفسی تنگ و کوچک است که آزادی و رهایی ام را قورت داده و پس نمی دهد. اینجا کانکس است. دنیا ترین دنیای من...

"فرناز واحدیان"

امتحان !!!

باور کنيد که اين تعطيلات هم به پايان ميرسه

باور کنيد که امتحان های ميان ترم در راهه

بعدش هم پايان ترم!

باور کنيد که ما تا آخر عمر محکوم به امتحان دادنيم.

پس بايد با امتحان دادن بسازيم (آشتی هرگز)!

شايد هم تا حالا ساختيم ... شايد بعضيهامون خداي نکرده عاشق امتحان دادن شديم!

(مثل اون يارو که تو قطب گرما زده ميشه! )

به هر حال،امتحان دادن بخشی از سرنوشت ماست!از ازل با ما بوده و تا ابد هم هست !

ای ننگ بر تو باد امتحان !ميذاری يه روز خوش داشته باشيم ؟!

پ.ن: خيلی چرت گفتم نه ؟!عيد کوفتتون شد ؟!

پ.ن 2:شما بايد خودتون باهوش ميبوديد و ميفهميديد که اين يه فراخوانه!

فراخوان برای جالبترين خاطره ها از امتحان،شبهای امتحان،خود امتحان،فردای امتحان،نمره امتحان ... يا هر چيز ديگه مربوط به امتحان

yadnameh_fanni@yahoo.com

کاروان منتظرتونه!!!

راستی سال نو مبارک !

خاطرات کودکی ...

7 ساله بودم و علی اول راهنمایی بود.مامان خوابیده بود و علی تو آشپزخونه دنبال چیزی میگشت... ازش پرسیدم چی شده؟گفت: مامان مریضه و اگه الان بیدار نشه میمیره! گفتم:خب الان میرم بیدارش میکنم!گفت نه!نباید با صدای بلند صداش کنی و گرنه میمیره...گفتم:خب میرم با دست تکونش میدم!گفت نه دستت بش بخوره میمیره!

گفتم:میرم تو گوشش صداش میکنم!گفت:خوبه ولی اگه حتی نفست هم بش بخوره میمیره!با درموندگی گفتم: خب چی کار کنیم؟و مثل یه بچه معصوم به فکر فرو رفتم... یه کم فکر کردیم...و در انتها علی یه پیشنهاد داد و من با افتخار رفتم تا طرحو اجرا کنم!

...

قیافه ی مامانم دیدنی بود وقتی از خواب پریده بود در حالی که دختر دسته گلش داشت با نی فوت میکرد تو گوشش!:د

پ.ن:خب بچه بودم ... اگه مامانم واقعا میمرد شما جوابگو بودید؟

خاطرات کودکی

ذهن همه ی ما پر از خاطره های قشنگه... خاطره هایی که خیلی برامون عزیزن... خاطره هایی که مال خیلی قدیمان... مال یه دوران عزیزن... دوران کودکی!!
خاطره های رنگی رنگی و خوشمزه... پر از توپ و بادکنک و دوچرخه... پر از بازی و خنده...
خیلی وقتا یه صدا، یه حرف، یه عکس، یه مزه یا حتی یه بو دست ما رو می گیره و می بردمون وسط این خاطره ها. چقدر شیرینه قدم زدن بین این خاطره ها..
حالا کاروان می خواد این کارو بکنه. کاروان ازتون می خواد که برید تو باغ خاطره هاتون و خوشبو ترین و خوشرنگ ترین خاطره ش رو بردارید و بیارید
تا تو مسابقه ی "خاطرات کودکی" شرکتشون بدیم و تو مجله چاپشون کنیم.
خاطره هاتون رو به آدرس yadnameh_fanni@yahoo.com بفرستید !