یاد ایامی... یاد ایامی! قسمت 4 از 37 -
دانشکده فنی فقط کانکس نیست! برای من شاید اون تیکّه خیلی پر رنگ باشه. دانشکده فنی حتی فقط امیرآبادم نیست. کلی از نوستالژی دانشکده فنی به انتقال بچه ها از علوم پایه واقع در میدان انقلاب، 16 آذر فعلی به امیرآباد برمی گرده. به این انتقال زوری که حسی مثل انتقال کارگران کمپ های کار اجباری در جنگ جهانی دوم به سیبری رو داره، خوب البته همه این رو متوجه نمی شن ولی واقعاً این حس درشون نهادینه میشه!
فکر می کنم، غذا هم قسمت مهمی از دانشکده فنی باشه. "غذا" اصلاً بخش مهمی از زندگی و فرهنگ ما هست. و نوستالژی دانشکده فنی برای خیلی ها با خاطراتی از غذا خوردن در اطراف دانشگاه قاطی شده. چند تا جا به طور خاص برای ما بودن که مهم ان. یعنی خیلی جاها! اما مای برق فنی 82 ای ها دو سه تا جای اصلی به غیر از سلف و دنیای ویژه اش، این بخش مهم از زندگی مونو به باد دادیم. (باد خوبم داریم!)
در فنی پائین، قطعاً بوفه محمد آقا و ساندویچای "فنی" اش که افتخار ما توی دانشگاه بود، صدای دلنشین محمد آقا که آدم حظ می کرد وقتی صداش می کرد، و از همه مهمتر فضای دنج و دالونی بوفه که اجازه می داد بچه ها ساعتها بشینن و وقت تلف کنن و در فضای دانشجویی سال اولی غوطه بخورن.
یادش به خیر! برای ما 82 ای ها البته اون فضای ویژه ای بود، چون کیکای تولد ها مونو، چایی خوردنامونو در اسکیل بالا توی سینی های پر از چایی اونجا می خوردیم و شوخی کارگریهامونو اونجا می کردیم و بعد از ریاضی 1 و ریاضی 2 و فیزیک 1 و ... اونجا جمع می شدیم و از اتفاقات خنده دار جلسات آمفی تئاتری که داشتن روی ما تستش می کردن، می گفتیم. از همه جالب تر تجربه گروهی ارتباطی پسرها و دخترها ورودی مون توی اون محیط بود با مدلای حیادار و شوخی های بی جا و لوس بازیهای پسرونه دخترونه و عشقهای اول و دوم خیلی ها که ملتو مشروط کرد و قس علی هذا!
توی فنی بالا هم که شاید برای ما مارتین مخصوصاً ماهای رمضون، رستورانی زیرزمینی ارکیده پائین تر از چهارراه، پیتزایی سون استار و شیرینی فروشی- ساندوچی پاساژ داغون دم در فنی همه خاطراتی شکمی ما رو پر کرده بودن.
یادمه ترم دو، یه روز توی دانشکده فنی پائین به فیزیک دو نرسیده بودم رفتم دم در بوفه که حالا که نرسیدم یه نیمرو مشتی بزنم! دیدم بروبچس دیگری هم وضعیت منو دارن و اتفاقاً دارن نیمرو و املت می زنن ساعت 8 و نیم صبح! سجاد آقاپور بلند قد بی قواره برق 82!!! و محمد یزدی صمدی (پسر رئیس اسبق دانشگاه) علی حقی خوش خنده نابغه و حسین پژوهی که کچل بود بعد مودار شد و محمد علی شیرازی ملقب به دکتر (چون والد محترم سال اول داشتن در انتخابات نمایندگی محترم مجلس شرکت می کردن!) علی منطقی (گل پسر برق 82!) همه اونجا بودن شاید یکی شونو اشتباه می کنم! خلاصه نشستیم و رفیق شدیم و اولین قرار فوتبالی هم پشت دانشکده ریاضی گذاشتیم! اونجا شاید اولین بار بود که یاد گرفتیم با ترس دانشگاه تهران و هیبتشو ترس از اسمشو و ترس از زندگی تک بعدی درس خونی اش فقط با کنار هم بودن و خودمون بودن می تونیم کنار بیایم. برای من شخصاً شاید اولین بار بود که بعد از یک سال و نیم پشت کنکور بودن و ترم اول کنکاش در خودم، فهمیدم که از دوره دانشجویی ام چی می خوام! املت و نیمرو؟!!! نه خیر! اشتباه فکر کردین! یه خاطره که بعدآً بتونم با افتخار برای نوه هام تعریف کنم! همین!
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم - راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
تقدیم به رضا رستمی تی ای ریاضی 1 و کلاسای خاطره انگیزش در دانشکده هیدرولیک که با همه تی ای های دیگه فرق داشت!