اما باز هم دلمان لرزید.

آیت الله می گفت "گاز اشک آور" که نیستم که بخواهم شما را هی به گریه بیندازم. مثل همه شب های قدر حرف­های همیشگی را تکرار می کرد. می گفت همیشه به من ایراد می گیرند که چرا اینقدر مردم را میخندانی؟! مگر امشب، شب عزاداری نیست؟! و باز تکرار میکرد آن حرف های همیشگی را که ما نه برای گریه کردن که برای فکر کردن آمده ایم. دیشب می گفت اگر علی (ع) در این شب ضربت نخورده بود باید شادی میکردیم. چقدر خنداندمان. راستی دیشب جای "دکتر عابدی خالی بود!" همه نفس راحتی کشیدند!

بس که صمیمی و دوست داشتنی است این آیت الله امجد. برای ما که این ششمین سالی بود که پای منبرش مینشستیم اگرچه باز هم حرف جدیدی نگفت، اما باز هم دلمان لرزید. آن زمان که از ما میخواست دعایش کنیم تا خدا ببخشایدش. دیگر معتاد منبرهایش شده ام. هر سال حتما باید یک شب را در مسجد کوی قرآن سر بگیرم. خدا حفظش کند.

راستی مسجد کوی هم جای عجیبی است. آدم هایی که می آیند چه طیف گسترده ای از اعتقادات مذهبی و سیاسی را می پوشانند. شاید این هم بخاطر نوع مجلس داری حاج آقا باشد.

به هر حال ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب مگذارید در این شبها.

یکی مرد جنگی به از "sad"هزار!

 

   چند وقتی بود که از هر کی درباره ی کاروان می پرسیدم طوری نیگام می کرد که انگار ساده لوح ترین و خوش خیال ترین آدم دنیام؛ می گفتن همه چی خوابیده و انگار اصلا هم قصد بیدار شدن نداره. برای اینکه کارا یه ذره از سر گرفته بشه و کسی باورش نشه که فنی نمی تونه یه مجله در بیاره، یه جلسه ترتيب داديم. خبرش رو به گروپ میل زدم(حدود 100نفر اینجا)، هر کی رو می دیدم ازش قول اومدن می گرفتم(ده-پونزده تا هم اینجا)، حسین خاکی هم کلی با sms به ملت خبر داده بود(سی تا هم اینجا). یه حساب سرانگشتی نشون می داد که احتمالا باید کلی صندلی کم بیاریم.
   ساعت چهار قرار بود جمع شیم. از حدود سه اونجا بودم و خودمو با هف-هشت تا "شهروند"ی که برا نمونه آورده بودم سرگرم کردم.
   چهار رو ربع هم گذشت و هنوز اونجا تنها بودم. اشکم داشت در می اومد. دم در وایستادم و زل زدم به جاده خاکی کانکس. مونده بودم باید چه عکس العملی نشون بدم، یا اصلا به کی نشون بدم! خدا خدا می کردم هیچ کی، حتی براي هر كاري، اون طرفا پیداش نشه تا یه دعوای حسابی راه بندازم. داشتم نحوه های مختلف جنجال بیداری درست کردن رو با خودم مرور می کردم که از دور حسین رو شناختم. نمی دونستم باید خوشحال شم یا ناراحت، اما خب دیدن حسین در هر صورت آدمو خوشحال می کنه. چند دیقه ای هم با حسین منتظر شدیم. دونفری شروع کردیم و بعد با سهیل شدیم سه تا. تا حدود ساعت پنج امیدوارانه ادامه دادیم. اینجا بود که یه بار دیگه یه دمت گرم به کسی که گفته: "یکی مرد جنگی به از صدهزار" فرستادم. همون وقت مصطفی زنگ زد که آقا جلسه کجاست؛ یه ربع بعد پن-شیش نفری داشتیم بحثای کلی می کردیم. عصبانیتم کم کم خوابیده بود و داشتم توجیه می کردم که خب تابستون و رمضون و هوا و کلی چیز دیگه بوده که نذاشته ملت بیان؛ البته نیومدن بعضیا رو هیچ جوری نمی شد توجیه کرد، اما خب واقعیت، یعنی چیزی که اتفاق افتاده، نیاز چندانی به دلیلای من نداره!
   انگار این نیومدن، و این کسالت و این بی تفاوتی که نمی دونم چرا یه لحظه - مسلما به غلط - حس کردم وجود داره رو پای همون چیزا(هوا و اینا) باید گذاشت. هیچ اتفاقی نیفتاده، هيچ شتري از اين كاروان نمرده، يه كاروان تا وقتي زنده س كه اميد تو دل مسافراش زنده باشه، راهزن هم خب هميشه تو مسير پيدا مي شه، فقط تبايد نااميد شد...

  واقع بینی چیز خیلی خوبیه، اینکه پیش خودت فک کنی ممکنه بتونی تو این همه آدم چندتا پایه پیدا کنی توهمه. البته که ترجیح می دم توي يه توهم خوب زندگی کنم تا توي یه واقعیت لعنتی.
   بذار چند دیقه هم که شده خوش باشیم و زندگی کنیم، حتی اگه شده تو توهم...

 

 

خاطرات من و دكتر جبه دار قسمت 4


تا حالا شده 0.25 بگیری؟

ترم چهار ميگفتن ترمه نمره بياره! مي گفتن ميشه مثه ترم ۲ معدل بالا اوورد و ... .

ادامه نوشته

نان داغ تازه، پنير و سبزي، چند عدد خرما، تکه اي زولبيا و البته چاي

و هذا شهر عظمته و کرمته و شرفته و فضلته علی الشهور و هو شهر رمضان

فنی و رمضان، فنی و افطاری های ماه رمضان، فنی و شله زرد درست کردن دخترها!، فنی و سلف سرویس پر ترافیک، نان و پنیر و سبزی  و یک هجوم غیر قابل باور به سمت میزی که در لابی دانشکده مکانیک انتظارت را مي کشد. رمضان را با این ها می­شناسم. نه آن که عظمت رمضان را در افطاری هایش خلاصه کرده باشم، نه آن که یادم رفته باشد رمضان ماه خداست و همین کافی است که رمضان را بشناسیم. اما مگر کسی هست که بتواند پیوند رمضان با "ربنا"ی شجریان را انکار کند؟! و من هم نمی­توانم پیوند رمضان با افطاری­های فنی را فراموش کنم .

در کانکس غروب خورشيد را تماشا ميکرديم . هنگامه اذان که نزديک مي شد راديو ضبط کانکس (الان گم شده،دنبالش نگرديد) را روشن مي کرديم. صدايش را تا حد ممکن بالا مي برديم، آنقدر که مطمئنم صدايش همه فني که حتي همه تهران را فرا ميگرفت و گوش مي داديم به نواي خوش اين شعر از مولانا و به آواز استاد که :

"اين دهان بستي دهاني باز شد                 تا خورنده لقمه هاي راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب                      سوي خوان آسماني کن شتاب

گر تو اين انبان ز نان خالي کني                   پر ز گوهرهاي اجلالي کني

طفل جان از شير شيطان باز کن                  بعد از آنش با ملک پرواز کن

چند خوردي چرب و شيرين از طعام               امتحان کن چند روزي در صيام

چند شب ها خواب را گشتي اسير               يک شبي بيدار شو دولت بگير"

 

آنگاه اذان را بلند و رسا پخش مي کرديم. به سمت مکانيک مي رفتيم. نان داغ تازه، پنير و سبزي، چند عدد خرما، تکه اي زولبيا و البته چاي. خيلي شلوغ مي شد. هميشه مکانيکي ها توي سرمان مي زدند که "شما برقي ها مگه خودتون دانشکده نداريد؟!" و ما در پاسخ لقمه اي ديگر برمي گرفتيم.

راهي نمازخانه مي شديم. اگر امکانش بود در رکعات پاياني همراهشان مي شديم  و سپس کاسه حليم به دست مي رفتيم و روي فرش بيرون نمازخانه مي نشستيم و خاطره مي ساختيم.

يک شنبه شب آمدم فني تا يک بار ديگر اين ها را بچشم. نه کانکس باز بود. نه مکانيک افطاري مي داد و نه نمازخانه حليم. و نه حتي کسي در فني بود. دستشان درد نکند. نان و پنير و چاي بود. افطار کرديم.

جادوی شعر و دوستی

  سلام دوست عزیز !

این روزهای گرم تابستانی را چگونه می گذرانی ؟ راستی این روزها هیچ یادی از دوران با هم بودنمان می کنی؟ از نخستین سالی که دانشجو نام گرفتیم و تجربه ی دوری از خانواده کردیم ؟

راستی یادت هست این آخر سالی ، آخرهای اردیبهشت از طرف خانه فرهنگ رفتیم طالقان ؟ به خاطر داری که برای آغاز بخش فرهنگی اردو چند نفری گرد هم آمدیم تا شعر بخوانیم  و نا غافل دیدیم یه جورایی همه ی بچه ها دورمان جمع شدند و با شعر خواندنمان حال می کنند ؟ یادت هست که بچه ها پاپی شدند که از این گردهمایی ها در دانشگاه هم داشته باشیم و من به رسم مألوف قرار شد جلسه ای بگذارم و میلی هم برای خانه فرهنگ بزنم و زمانش را اعلام عمومی بکنم _ یادت هست حتما چقدر هیجان زده شدم که برای اولین به خانه فرهنگ میل می زنم _ و خلاصه شنبه ای قرار گذاشتیم ؟

 ساعت 3 و اینها بود که من و تو و بهاره جلوی کانکس حاضر شدیم . حتما یادت می آید  که زنگ زدند و گفتند نمی توانند بیایند . آن روز به غیر از ما ، سه نفر دیگر هم برای جلسه آمده بودند یا حداقل ما اینگونه می پنداشتیم. یادت هست که با هم وارد کانکس شدیم تا کتاب شعر بیاوریم. دم در کانکس من ترس برم داشت ، به تو اشاره کردم که بیرون نمی آیم و تو با چشمهایت گفتی که بیا ، آن موقع به اعتماد به نفست غبطه خوردم .

 خلاصه آمدیم و نشستیم و خواندیم. حتما یادت هست که هر شعری که خوشمان می آمد بی هیچ دلیل و مناسبتی می خواندیم . وسط های جلسه زهره و حمیده و شاید افراد دیگری که به خاطر ندارم به جمعمان پیوستند ، هیچ یادت می آید چقدر از حضورشان خوشحال شدیم؟

چه روزی بود آن روز ، یادت هست که یکی از آن سه سال بالایی شعرهایی را که خود گفته بود برایمان خواند و یکی دیگر کلی همراهیمان کرد گرچه اواسط جلسه رفت و قرار شد برای جلسه ی بعد خبرش کنیم ؟

شاید یادت نباشد اما من خوب یادم هست که آخرهای جلسه دو نفر از بچه های دانشکده هم به جمعمان پیوستند و وقتی جلسه تمام شد جمعی از سال بالایی ها بهمان دلگرمی دادند و از حرکتمان تقدیر کردند ، حتی پیشنهاداتی برای بهتر شدن جلساتمان دادند اگرچه ما به رسم جوانی به کار نبستیم.

خلاصه آن روز کلی خوشحال شدیم و سر کیف آمدیم . بقیه ی بچه ها هم قول دادند دوشنبه ی همان هفته همان جا جلسه ی دوم را با حضور آنان برگزار کنیم . اما این بار به عهد وفا کردند و آمدند . عمراً یادت باشد که آن روز قبل جشن بود و جلوی کانکس غلغله ای بود و برای همین ناچار شدیم  روی پله های کنار کانکس جمع شویم ، جایی که تبدیل شد به پاتوق همیشگی جلسات شعر خوانیمان . یادت هست که حسابی خاکی شدیم ولی گذر زمان را حس نکردیم و حسابی مالامال شدیم از جادوی شعر و دوستی ؟ چقدر شوخی کردیم و خندیدیم . یادت هست  یکی از بچه ها حاضر نبود شعر بخواند ، آخرهای جلسه که 5/3  ساعت بعد از آغاز آن بود مجبورش کردیم شعری بخواند که از قضا بیتی از آن این بود:

کار خود کردم از عرض محبت پیش یار               خود غلط کردم چرا این کار می بایست کرد 

همان روز قرار جلسه ی بعد را هم گذاشتیم اگر حافظه ام یاری کند  بعد از سه جلسه ی  دیگر هم برگزار شد.اعضای جلساتمان هر دفعه زیاد و کم میشد یادت هست دو جلسه ی آخر دو نفر از هشتاد وپنجی ها هم به جمعمان که بیشتر هشتاد و ششی بود اضافه شدند و به خاطر همین ها بود که من هر دفعه زمان جلسه را میل می کردم به خانه فرهنگ.

 یادت می آیدیک بار میل زده بودی که ساعت جدید جلسه را اطلاع دهی و در  subject نوشته بودی time jadide jalaseye sherkhani  و یکی که ارادت خاصی بهش داریم میل زده بود که مگر تیم قبلی چه عیبی داشت که می خواهید تیم جدید بزنید ، یادت می آید پیش خودش چه قدر خندیدم به این موضوع  و برایش توضیح دادیم که تیم در انگلیسی با ea نوشته میشود نه با i ؟

هیچ می دانستی جلسه ی سوم بود که به پیشنهاد یکی از دوستان وبلاگی زدیم و قرار شد تا بچه ها چیزهای جالبی را که درباره ی شعرها و مناسباتشان هست روی وبلاگ بگذارند ، همین ترانه های کانکسی که من و تو اسمش را انتخاب کردیم و حالا حسابی پا گرفته است.

راستی هیچ فکر می کردی دوستانمان اصرار کنند که میانه ی امتحانات جلسه بگذاریم؟ مگر نه این که برایمان زندگی شده بود این گرد هم آیی ها ؟

دوست عزیزم! تابستان دیگر رو به اتمام است و به زودی دوباره همدیگر را می بینیم، قول می دهی دوباره با هم و با بقیه ی بچه ها جلسه بگذاریم و مثل قدیم ها فقط برای دل خودمان شعر بخوانیم؟

 

و تایاز رفت...

فکر می کنم نشود فنی رادر بازه سال های 82 تا 87 بدون تایاز متصور شد.
او هم رفت...

به یادش و به احترام همه این سال ها

درکه- پاییز 86
Darake.jpg - image uploaded to Picamatic

امسالم مِثه هر ساله، سال نو ميشه ولی ببين دردِ مَنُ تو سينَمه هميشه که

می کوبونه دِلَمُ که بذار و برو تو، اين زندگيه مَنه که شده دو ماراتون

...

کُمَکَم کنيد بايد موند يا رفت، موند و مُرد اما دلخوش به پولِ نفت...

     منم يکی از فارغ التحصيل های ليسانس مهندسی مکانيک دانشکده فنی هستم که در حال دفاع پايان نامه فوق ليسانس در دانشگاه علم و صنعتم. قبل از هر چيز به همه دانشجوهای فنی بگم که هيچ دانشگاهی دانشگاه تهران نميشه، قدرشو بدونيد.

     اگه بخوام کوتاه بگم تنها چيزی که خيلی خوب يادم مياد اينه که امسال همش فکرم مشغول بود که بايد موند يا رفت به خصوص حالا که می بينم خيلی از دوستای صميميم يا رفتن و يا در حال رفتنن، به هر حال اينطور که معلومه فعلاً موندنی شدم.

     از صميم قلب آرزوی شادی و موفقيت می کنم برای همه اونايی که رفتن يا موندن...

     راستی شبه شعر اول متنم يه قسمتايی از آهنگيه به اسمه موند يا رفت که توسط گروه دادمهر به سبک رپ خونده شده، فکر می کنم گوش کنيد خوشتون بياد.

                              دوستدار همتون

                              مهران ياراحمديان

                              مکانيک 80 دانشکده فنی