سلام دوست عزیز !
این روزهای گرم تابستانی را چگونه می گذرانی ؟ راستی این روزها هیچ یادی از دوران با هم بودنمان می کنی؟ از نخستین سالی که دانشجو نام گرفتیم و تجربه ی دوری از خانواده کردیم ؟
راستی یادت هست این آخر سالی ، آخرهای اردیبهشت از طرف خانه فرهنگ رفتیم طالقان ؟ به خاطر داری که برای آغاز بخش فرهنگی اردو چند نفری گرد هم آمدیم تا شعر بخوانیم و نا غافل دیدیم یه جورایی همه ی بچه ها دورمان جمع شدند و با شعر خواندنمان حال می کنند ؟ یادت هست که بچه ها پاپی شدند که از این گردهمایی ها در دانشگاه هم داشته باشیم و من به رسم مألوف قرار شد جلسه ای بگذارم و میلی هم برای خانه فرهنگ بزنم و زمانش را اعلام عمومی بکنم _ یادت هست حتما چقدر هیجان زده شدم که برای اولین به خانه فرهنگ میل می زنم _ و خلاصه شنبه ای قرار گذاشتیم ؟
ساعت 3 و اینها بود که من و تو و بهاره جلوی کانکس حاضر شدیم . حتما یادت می آید که زنگ زدند و گفتند نمی توانند بیایند . آن روز به غیر از ما ، سه نفر دیگر هم برای جلسه آمده بودند یا حداقل ما اینگونه می پنداشتیم. یادت هست که با هم وارد کانکس شدیم تا کتاب شعر بیاوریم. دم در کانکس من ترس برم داشت ، به تو اشاره کردم که بیرون نمی آیم و تو با چشمهایت گفتی که بیا ، آن موقع به اعتماد به نفست غبطه خوردم .
خلاصه آمدیم و نشستیم و خواندیم. حتما یادت هست که هر شعری که خوشمان می آمد بی هیچ دلیل و مناسبتی می خواندیم . وسط های جلسه زهره و حمیده و شاید افراد دیگری که به خاطر ندارم به جمعمان پیوستند ، هیچ یادت می آید چقدر از حضورشان خوشحال شدیم؟
چه روزی بود آن روز ، یادت هست که یکی از آن سه سال بالایی شعرهایی را که خود گفته بود برایمان خواند و یکی دیگر کلی همراهیمان کرد گرچه اواسط جلسه رفت و قرار شد برای جلسه ی بعد خبرش کنیم ؟
شاید یادت نباشد اما من خوب یادم هست که آخرهای جلسه دو نفر از بچه های دانشکده هم به جمعمان پیوستند و وقتی جلسه تمام شد جمعی از سال بالایی ها بهمان دلگرمی دادند و از حرکتمان تقدیر کردند ، حتی پیشنهاداتی برای بهتر شدن جلساتمان دادند اگرچه ما به رسم جوانی به کار نبستیم.
خلاصه آن روز کلی خوشحال شدیم و سر کیف آمدیم . بقیه ی بچه ها هم قول دادند دوشنبه ی همان هفته همان جا جلسه ی دوم را با حضور آنان برگزار کنیم . اما این بار به عهد وفا کردند و آمدند . عمراً یادت باشد که آن روز قبل جشن بود و جلوی کانکس غلغله ای بود و برای همین ناچار شدیم روی پله های کنار کانکس جمع شویم ، جایی که تبدیل شد به پاتوق همیشگی جلسات شعر خوانیمان . یادت هست که حسابی خاکی شدیم ولی گذر زمان را حس نکردیم و حسابی مالامال شدیم از جادوی شعر و دوستی ؟ چقدر شوخی کردیم و خندیدیم . یادت هست یکی از بچه ها حاضر نبود شعر بخواند ، آخرهای جلسه که 5/3 ساعت بعد از آغاز آن بود مجبورش کردیم شعری بخواند که از قضا بیتی از آن این بود:
کار خود کردم از عرض محبت پیش یار خود غلط کردم چرا این کار می بایست کرد
همان روز قرار جلسه ی بعد را هم گذاشتیم اگر حافظه ام یاری کند بعد از سه جلسه ی دیگر هم برگزار شد.اعضای جلساتمان هر دفعه زیاد و کم میشد یادت هست دو جلسه ی آخر دو نفر از هشتاد وپنجی ها هم به جمعمان که بیشتر هشتاد و ششی بود اضافه شدند و به خاطر همین ها بود که من هر دفعه زمان جلسه را میل می کردم به خانه فرهنگ.
یادت می آیدیک بار میل زده بودی که ساعت جدید جلسه را اطلاع دهی و در subject نوشته بودی time jadide jalaseye sherkhani و یکی که ارادت خاصی بهش داریم میل زده بود که مگر تیم قبلی چه عیبی داشت که می خواهید تیم جدید بزنید ، یادت می آید پیش خودش چه قدر خندیدم به این موضوع و برایش توضیح دادیم که تیم در انگلیسی با ea نوشته میشود نه با i ؟
هیچ می دانستی جلسه ی سوم بود که به پیشنهاد یکی از دوستان وبلاگی زدیم و قرار شد تا بچه ها چیزهای جالبی را که درباره ی شعرها و مناسباتشان هست روی وبلاگ بگذارند ، همین ترانه های کانکسی که من و تو اسمش را انتخاب کردیم و حالا حسابی پا گرفته است.
راستی هیچ فکر می کردی دوستانمان اصرار کنند که میانه ی امتحانات جلسه بگذاریم؟ مگر نه این که برایمان زندگی شده بود این گرد هم آیی ها ؟
دوست عزیزم! تابستان دیگر رو به اتمام است و به زودی دوباره همدیگر را می بینیم، قول می دهی دوباره با هم و با بقیه ی بچه ها جلسه بگذاریم و مثل قدیم ها فقط برای دل خودمان شعر بخوانیم؟