و هذا شهر عظمته و کرمته و شرفته و فضلته علی الشهور و هو شهر رمضان

فنی و رمضان، فنی و افطاری های ماه رمضان، فنی و شله زرد درست کردن دخترها!، فنی و سلف سرویس پر ترافیک، نان و پنیر و سبزی  و یک هجوم غیر قابل باور به سمت میزی که در لابی دانشکده مکانیک انتظارت را مي کشد. رمضان را با این ها می­شناسم. نه آن که عظمت رمضان را در افطاری هایش خلاصه کرده باشم، نه آن که یادم رفته باشد رمضان ماه خداست و همین کافی است که رمضان را بشناسیم. اما مگر کسی هست که بتواند پیوند رمضان با "ربنا"ی شجریان را انکار کند؟! و من هم نمی­توانم پیوند رمضان با افطاری­های فنی را فراموش کنم .

در کانکس غروب خورشيد را تماشا ميکرديم . هنگامه اذان که نزديک مي شد راديو ضبط کانکس (الان گم شده،دنبالش نگرديد) را روشن مي کرديم. صدايش را تا حد ممکن بالا مي برديم، آنقدر که مطمئنم صدايش همه فني که حتي همه تهران را فرا ميگرفت و گوش مي داديم به نواي خوش اين شعر از مولانا و به آواز استاد که :

"اين دهان بستي دهاني باز شد                 تا خورنده لقمه هاي راز شد

لب فرو بند از طعام و از شراب                      سوي خوان آسماني کن شتاب

گر تو اين انبان ز نان خالي کني                   پر ز گوهرهاي اجلالي کني

طفل جان از شير شيطان باز کن                  بعد از آنش با ملک پرواز کن

چند خوردي چرب و شيرين از طعام               امتحان کن چند روزي در صيام

چند شب ها خواب را گشتي اسير               يک شبي بيدار شو دولت بگير"

 

آنگاه اذان را بلند و رسا پخش مي کرديم. به سمت مکانيک مي رفتيم. نان داغ تازه، پنير و سبزي، چند عدد خرما، تکه اي زولبيا و البته چاي. خيلي شلوغ مي شد. هميشه مکانيکي ها توي سرمان مي زدند که "شما برقي ها مگه خودتون دانشکده نداريد؟!" و ما در پاسخ لقمه اي ديگر برمي گرفتيم.

راهي نمازخانه مي شديم. اگر امکانش بود در رکعات پاياني همراهشان مي شديم  و سپس کاسه حليم به دست مي رفتيم و روي فرش بيرون نمازخانه مي نشستيم و خاطره مي ساختيم.

يک شنبه شب آمدم فني تا يک بار ديگر اين ها را بچشم. نه کانکس باز بود. نه مکانيک افطاري مي داد و نه نمازخانه حليم. و نه حتي کسي در فني بود. دستشان درد نکند. نان و پنير و چاي بود. افطار کرديم.