یادنامه ی برق ۸۵ به روایت سعید قدوسی نژاد/ قسمت دو از پنج
این هفته واقعا همه چیز جمع شده بود و واقعا از حد توانایی یک نفر خارج به نظر می رسید، البته این را هم بگو که عصر چهارشنبه بیشتر از دو ساعت با برادرت بیرون رفته بودی! خلاصه که مجبور شده ای یکی، فقط یکی، از تمرین ها را کپ بزنی؛ به خدا اولین کپت بوده و آخری هم هست، تازه کپ آگاهانه بود: "وقت نداشتم روش فک کنم، فقط ایده رو از برگه ش گرفتم، خودم ولی نوشتم!" یاد روزی می افتی که با خودت می گفتی: "شده تحویل نمی دم ولی کپ نمی زنم!" توجیه می کنی که: "حالا همین یک بار بود، آخه حساب کردم نزدیک 0.15 نمره داره!"
میان ترم ها شروع شده، اولی مدار است و مهندسی و الکترومغناطیس پشتش. جزوه ات خیلی کامل نیست، کمی که دنبال "جزوه ی خوب" بگردی به جزوه هایی می رسی که نشانه شان "به نام خدا"های اول هر صفحه است، برای همه ی درس ها!
مدار، که اولی است را، تا حالا خوب خوانده ام، تمرین ها را هم خوب بلدم. تازه، تئاتر حمید نصیری را هم نرفته ام که وقتم تلف نشود! امتحان عصر است، از صبح دلهره دارم، از صبح آمده ام دانشکده تا بلکه جوم کمی بخوابد، ناهار را هم به خودم خوب رسیده ام، از چند ساعت مانده به امتحان کمی سردرد گرفته بودم، هر چه می گذرد بیشتر می شود. یکی دو ساعتی مانده، نمازم را خواندم، طولانی تر از همیشه، بعدش هم نشستم به خواندن کتاب دعاهای نمازخانه و آیه الکرسی ای که همیشه افسوس خورده ام چرا حفظ نیستم. تشویشم کمی می خوابد اما، سرم هنوز درد می کند.
چند دقیقه به امتحان مانده، همه در سالن کلاس ها جمعیم –چقدر نوشتن این "جمعیم" سخت است، سه بار نوشتمش تا درست شد!- دلهره ام بازگشته و درد سرم بیشتر شده، دیگر سر پا نمی توانم بایستم، گوشه ای می نشینم و هر کس می آید که "چه شده" را می رانم.
تمام شد! هرچه بود تمام شد! "دادیم رفت! بریم سر مهندسی" دکتر راشد کلاس جبرانی گذاشته، درست بعد از امتحان! سرم هنوز خیلی درد می کند. برای اولین بار است که سر مهندسی دارم هیچ چیز نمی فهمم، برای اولین بار است که جزوه نمی نویسم و تازه کمی هم هوای "چرت آمفی تئاتری" به سرم زده؛ برای اولین بار است که کلاس این قدر خلوت است؛ میان ترم مهندسی هفته ی بعد است!
یکی دو روز دیگر وقت حذف اضطراری است، هنوز هیچ نمره ای اعلام نشده و هیچ کس دلیل محکمی برای حذف ندارد. دکتر شاه آبادی شرط پاس کردن درس را گفته بود که روزی چهارپنج ساعت کتاب و جزوه بخوانی تمرین ها را هم خودت حل کنی، خیلی ها نکرده اند. جلسه ی قبلی هم کلی تاکید و تهدید کرده بود که همه ی کپها را با سیستم هایی خیلی دقیق می گیرد و آن وقت "خطر" شامل حالمان می شود! خیلی ها تمرین ها را خودشان حل نکرده اند. قرار است لیست متقلبها منتشر شود و اعضای لیست باید قید نمره ی تمرین را بزنند. هنوز هیچ لیستی اعلام نشده اما حذف اضطراری امروز است و فردا؛ و پسفردا امتحان است!
پیش روز امتحان خبرهایی از این در و آن در می رسد که "فلانی حذف کرده، حتی فلانی!" استاد، حذف کرده ها را تهدید کرده که "آن دور و ور پیدایشان نشود" و تازه باید بیایند اجازه ی حذف بگیرند! حذف اضطراری تمدید می شود: "شنبه هم می شه حذف کرد!" کلی خبر جدید؛ کم کم می فهمی که عمق فاجعه بیش از آن چیزی است که فکر می کرده ای. چند روز بعد است که دهان به دهان می پیچد: "شصت و خورده ای حذف کردن، پنجاه تاشون پنجی ان!" به نظرت می رسد که انگار باید کمی متاسف شوی، اما "برای که"اش را درست نمی دانی.
چند هفته ای است که میان ترم ها امانت نمی دهند. البته که هیچ دلیلی هم وجود ندارد که به خاطر امتحان یک درس مسلسل تمرین های درس های دیگر و حتی تمرین های خود آن درس لحظه ای قطع شود. سرت صد چندان شلوغ شده؛ چه مزه ای است این ترم سه؟!
با گذشت روز به روز ، جز پی بردن به معنای واقعی ترم سه، به چیزهای دیگری هم می شود پی برد. اگر نگاهی به پشت دانشکده می انداختی؛ یا وقتی کسی وسط کلاس یک هو وارد می شد و کنارت می نشست، اگر خوب بو می کردی؛ می دیدی که بین ما هم، بین همکلاسی های ما هم، اصلا سیگاری ها کم نیستند. تا قبل از این احساسی شبیه افتخار داشتم که هنوز هشتاد و پنجی سیگار به لب ندیده ام. اگر وقتی از نزدیک هم کلاسی هایت رد می شوی و نگاه را مانند سلام ازهم دریغ نکنید، گوش های پر از MP3 player را خوب خواهی دید. در حالت عادی این اصلا چیز بدی نیست، اما ترم سه اصلا یک حالت عادی نمی نمود! خستگی کم کم دارد غلبه می کند بر همه؛ برای فهمیدن این اصلا نیازی به سر بالا کردن یا سلام کردن نداری، حتی از خودت هم می توانی بپرسی. زوج دوست های از هم جدا افتاده ای را می بینی که پارسال آن قدر با هم دیده بودیشان که –ناخودآگاه- فکر می کردی از حتی دوران دبستان شان هم درس و هم نیمکت بوده اند. یکی شان ترم پیش فیزیک2 را پاس نکرده بود و حالا دیگر یک "ترم آفی" محسوب می شد. حالا می شود در هم درسی دبستانشان شک کرد؛ یکی شان درس حذف کرده و حالا دیگر نمی تواند "رفیق فاب" آن دیگری باشد؛ یکی شان قاطی فروم های آکواریومی شده و دیگر نمی تواند جفت "عام المنفعه"ی دیگری باشد؛ یکی شان "زیادی طرف کانکس می پرد" و زوج سابقش می پندارد "به راهی رفته که انگار نمی خواهد برگردد"؛ و همین طور "یکی یکی"تر شدیم؛ که قبلش هم کم نبودیم: از آن روزی که "اردوی آشنایی"مان برگزار نشد، از آن روزی که پارک طالقانی را نصف مان هم نرفتیم، از آن روزی که کوه هامان را فقط خود برگزارکنندگانش بودند و بس، و از آن همه روز که کنجی نشستیم و ترجیح دادیم با "معدل" و با "علم" –که سنخیت مشخصی هم ندارند با هم- عاقبت به خیر شویم و با توصیه ی "سرت به کار خودت باشد"ها؛ و تا امروز که این همه "دانشجو" را می توانی بیابی که هیچ فرقی میان دبیرستان و دانشگاه قایل نیستند.
"اندازه" هم ، یک هو، سر میان ترمش شاخ شد، تا به حال برای "استفاده ی مفید کردن" از وقت، اندازه را فقط سر کلاس رفته بودم خیلی ها را می شناختم که حتی کلاس هم نبودند، فقط سر کوئیزها، به لطف sms، ناگهان ظاهر می شدند و برگ سفیدی تحویل می دادند با نام. نمره های میان ترم همه را برآشفت، درسی که تا به حال کسی، جز چند نفری معلوم الحال، هیچ وقعی نمی نهادش، درسی که در اندیشه مان "نمره بیار" این ترم بود، بعد از اعلام نمره ها اصلا این نوید را نمی داد. از این به بعد یک سه واحدی دیگر هم اضافه می شد: "می دونی چقد زشته آدم اندازه رو بیفته! اندازه!" و بقیه ی درس ها هم هنوز مسلسل شان روشن است.
...ادامه دارد.