"زودتر از اینها باید می نوشتم؛ زودتر از اینها باید این احساس را لو می دادم؛ تنبلی کردم و چوبش را هم خوردم!"

 اصلاً مگر میشود آدم در "فنی زیست کند" و حالش گرفته باشد؟ پس آب نما و کاشی های باحالش و فواره های آشفته حالش و بوفه شلوغ پلوغ و هات چاکلت داغش را برای که گذاشته اند؟ دست خودمان هم نیست که بخواهیم از این دانشجویانی باشیم که طی گذران سالهای دانشگاه کم کم اثرات خستگی را در روح و جسمشان حس می کنی! اینجا نمی شه، راه نداره! و البته برعکسش هم اتفاق نمی افته یعنی قرار نیست یه دانشجوی فنی که اول یه بچه مثبت و ساکت بوده، بعد از چهار یا پنج سال بشه از اینایی که همش شادن و دامبالو دیومبوشون همیشه به راهه. نه! (البته استثناء هم وجود داره :D) فنی بدون شک با همه جا متفاوت است! به هرحال از ماهیت فنی علمای قدیم تا دلت بخواهد گفته اند. من هم اگر بخواهم بگویم مجال گفتن نیست، شرمنده. میخواهم اولین بار که در خاطرات فنی می نویسم از یکی و فقط یکی از روزهای پرماجرایم در فنی نوشته باشم و برای دفعات بعد البته برنامه ها دارم که بماند به وقت خودش.

اول از همه باید بگم اگه اسمی از کلاس برده نشد، خواهشاً تعجب نکنید. چون کلاً با توجه به اینکه یکی از القاب ملموس و معروف فی الوصف مبحث عظیم و پرملات مهندسی صنایع (جدا از گلابی و صنایع مهندسی ضایع و اینجور بحثا که البته همانطور که مهندس عمران روی کلنگ و بیلچه و مهندس برق روی سیم لخت کن مرغوب و مدار صفر درجه خیلی تاکید داره من هم روی همه این القاب به شخصه غیرت فراوانی دارم و اگه کسی بخواد مسخره کنه با پرتاب گلابی های نرم و لذیذ از حضورشون پذیرائی می کنم) آچار فرانسه هستش! بنابراین بدون شک سر و کارش با پیچ و پرچ و اینجور تجهیزات زیاد خواهد بود و کلاً پیچوندن و پاچوندن و پیچیدن کلاسها در دانشکدة مهندسی صنایع (آره آقاجون ما دانشکده داریم! هرکی گفته گروه مهندسی صنایع اشتباه کرده!) کاملاً عملی عادی و بدیهی و مبرهن و مشعشع به حساب میاد.

صبح علی الطلوع که با یه لبخند دل انگیز از خواب پا میشم یادم میاد اولین برنامه امروز جلسه تیم نشریه انجمن علمی هست و البته بهانه ای بهتر از این نمیشه پیدا کرد که زودتر از معمول بری فنی و یه صبحونه ریدیف توی خلوت بوفه نوش جان کنی. این موضوع حداقل برای یک صنایعی خیلی عادی شده که در روز چهل بار از پله های ساختمون مرکزی بالا پائین بره بنابراین دیگه فرقی نمی کنه، درسته که من میدونم توی اتاق فسقلی و پر از گرد و غبار انجمن نمیشه جلسه تشکیل داد، اما خب دلم نمیاد اول صبح یه احوال پرسی همراه با یه لبخند دل نشین با اهالی ساختمون مرکزی و گروهِ... ببخشید، دانشکدة صنایع و از همه مهمتر خودِ اتاق انجمن نداشته باشم! طبق معمول یک ربع بدنبال مکان برای تشکیل جلسه و دوباره بوفه انتخاب میشه و هفت هشتا صندلی دور یه میز جمع کردن و یه ساعتی بگو و بخند و تمام شدن جلسه با بروبچه های باحال 87ای و یه چایی مشتی مهمونشون شدن و ... حالا اگه گفتی وقت چیه؟ جلسه آخر کاروان برای شماره چهارم! بدو بدو به سمت خروج از ساختمون مرکزی بپا نری تو در؛ این در هوشمند یخورده کم هوشه، حیف که الان وقت ندارم واگرنه یه بار دیگه امتحان می کردم که سرعت عمل من بیشتره یا اون! اما مرحله بعدی که خیلی باید حواستو جمع کنی این زنجیره که گذاشتن که ماشین نیاد جلوی ساختمون، من که هردفعه با موفقیت از روش می پرم اما شواهد حاکی از اینه که چندباری قربانی داده، خلاصه مواظب باشین. آخ که چقدر خوشم میاد از کاشی های لیز توی فنی چون وقتی عجله داری و داری می دویی میتونی در لحظه آخر لیز بخوری و روی نقطه مورد نظر که در اینجا انجمن برق هست ایست کنی! به به جمعمون جمعه، سلام و احوال پرسی گرم بروبچه های کاروونی عزیز! این قسمت لذت بخش ترین قسمت برنامه ست که البته لبخند فوق العاده با انرژی رو هم به همراه خودش میاره. صحبت در مورد نوشته ها و بخش های جذاب این شماره و بگو و بخندهای جانانه و یادی از گذشته کاروان که برگ برگش سرشار از خاطرات دانشجوهای باصفای فنی هست و جلسه کم کم تموم میشه! حالا اونطور که پیداست باید منتظر مسئول انجمن برق باشیم که بیاد ما این صندلی هارو بذاریم تو انجمن و بریم پی کار و زندگیمون، که البته این انتظار همچین هم بیهوده نمیگذره وقتی پای صحبتهای سعید قدوسی نژاد و نگار حسن پور بشینی که دارن از عکس العمل شیرین و بامزه ورودی های جدید در روز توزیع ویژه نامه کاروان میگن! تازه ورانداز کردن این نقش زیبا روی دیوار اتاق اولی انجمن برق که مثل اینکه قراره پیچیده تر و قشنگتر از این هم بشه هم حال خودش رو داره.

پشت ساختمون مرکزی

 

خب دیگه کم کم بریم سمت سلف و تو صف غذا همراه با لبخند همیشگی یه گپی در مورد چندتا رمان با رفقا بزنیم و آخ دوباره یادم افتاد، همین امروز فهمیدم که مثل اینکه نشریه درآوردن کار همچین ساده ای هم نیست و اونطور که بوش میاد باید بریم دفتر نشریات و فرم پر کنیم و کلی امضا از این ور و اون ور بگیریم و بعدش تازه دو ماهی صبر کنیم تا مجوز بیاد. بدو بدو سمت در اصلی بپا سرویسی که اومد رو از دست ندی، حالا یه نیم ساعتی هم توی ترافیک کارگر بگذرونیم که البته بیشتر اوقات ترجیح میدم پیاده برم چون زمانش هیچ فرقی نمیکنه ولی بعضی موقع خب حالش نیست اصلاً. وارد دفتر نشریات که میشم با یه محیط آروم و کارمندهای مهربون روبرو میشم. کم کم شروع میکنم با این آقایی که مسئول نشریات هست صحبت کردن و متوجه میشم این فرمی که میدن به ما همچین الکی هم نیست مهر انجمن ریاضی رو میخواد، ای بابا انجمن ریاضی هم که تازه تاسیس شده مهرش کجا بود؟ خلاصه هیچی دیگه این تن خسته ولو میشه رو صندلی توی دفتر که یهو یه آقای جوان دیگری صدام میکنه که لبخند میزنم و در ادامه احوال پرسی و آشنایی متوجه میشم دبیر کل انجمن های علمی دانشگاه تهرانه! ازم میخواد اطلاعات انجمن ریاضی رو بهش بدم که توی لیست انجمن ها وارد کنه که در هیمن احوالات متوجه یه چیز عجیبی میشم! از علما و دست اندرکاران عزیز و گرامی مهندسی صنایع عذر میخوام اما عین حقیقته، اسم انجمن علمی دانشجویان مهندسی صنایع توی لیست ایشون وجود نداشت. وقتی با کمی اعصاب ناملایم جویای این فاجعه شدم که باباجان ما این همه سال این همه توی این انجمن زحمت کشیدیم، سه سال پیش بچه ها دو شماره نشریه دادن، سمینار گذاشتیم، دوره آموزشی گذاشتیم و ... اونوقت شما نمیدونستین یه همچین انجمنی توی دانشگاه هست؟ اما بنده خدا آقای دبیر هم نمیدونست چرا! خلاصه روز عجیب و البته ظاهراً پرباری بود چون اسم دوتا انجمن علمی رو به لیست انجمن های علمی دانشگاه تهران اضافه کردم. هیچی دیگه برگشتیم بالا (امیرآباد) و همراه با لبخند، شروع کردیم یه لوگو درست کردن واسه مهر و نوشتن یه نامه واسه مجوزش!

 

پشت برق

 

خیلی خسته شدم دیگه روز خیلی سنگینی بود. دنبال یکی از مکان های همیشه کاندید در فنی برای چرت زدن بودم که دیدم حالشو ندارم از جام تکون بخورم خلاصه کتابای کنکور به دست رفتیم تو کتابخونه و یه دو سه ساعتی سر روی کتاب خوابیدیم. سرمو که بالا آوردم دیدم ساعت نزدیک هفتِ. وسایلو برداشتم و اومدم پائین دیدم خداوکیلی نمیشه نشستن روی یکی از این سکوهای روبروی حوض ساختمون مرکزی با این هوای نمیه تاریک باعشق رو رها کرد. جدی میگم، اگه امتحان نکردین، نصف عمرتون بر فناست!

 

در غربی فنی

کم کم دیگه باید راهی خونه شد، سوار اتوبوس میشم، یکی از این کتابای تست رو درمیارم، ناسلامتی کنکور داریم، ترافیک هم که هست اگه بخوام همینجوری توی اتوبوس بشینم به در و پنجره نبگاه کنم که نمیشه. یخورده نگاهم که به این تست های درب و داغون افتاد یهو دوباره استرسم فوران کرد که ای داد بیداد یک روز دیگه هم گذشت و هیچ کاری نکردی! ای بابا خیلی احساس بدیه، هروقت میاد سراغم لامذهب بدجور غلبه میکنه و یه حال اساسی ازمون میگیره. در همین احوالات بود که یهو نگاهم افتاد به آینه راننده و چهره خودم رو دیدم، ناگهان احساس عجیبی بهم دست داد. احساس کردم هرچی استرس و نگرانی دارم بیهودن و بهانه هایی بیش نیستن. خوشحالی عجیبی داشتم، با هیجان تک تک لحظات امروز رو توی ذهنم مرور کردم و پیش خودم اعتراف کردم که چقدر خوشبختم که توی فنی زندگی می کنم. که دوستی به اسم فنی دارم. دوستی که تابحال متوجه نشده بودم این همه سال همراه با چه هدیة قشنگی همیشه در کنار من بود. یه هدیة دل نشین و موندگار: لبای همیشه خندون!

 

"زودتر از این ها باید به خودم می فهماندم که عاشقت هستم؛ دوستت دارم فنی!"

 

 سینا کیهانیان                        s.keyhanian@yahoo.com